انتخابات اخیر نشان داد که تا چه اندازه متفاوت و موثر در سرنوشت نظام جمهوری اسلامی ایران است. مردم می دانستند به چه کسی رای میدهند. برای بسیاری از آنها موسوی گزینهای خیلی مطلوب نبود اما برای ادامه، چندان هم بد نبود. اینها طیف بسیار متنوعی را شامل می شود. بسیاری دیگر وی را نخست وزیر امام میدانستند و این کافی بود تا به موسوی رای دهند. آنها انتخاب امام را همیشه مطلوب و عاقلانه می دانستند ولذا، موسوی را نمایندهی خوبی برای جریانی میدانستند که قرار بود راهبری کند. روشن است که رای موسوی به هیچ وجه رای یکدستی نبود. چون افرادی با انتظارات بسیار متفاوتی دست به انتخابی یکسان زدند. این پراکندگی، در زمانی که خاتمی هم انتخاب شد وجود داشت. اما خاتمی با این مسئله چندان مشکلی نداشت. چون اساساً در دوران دولت 8 سالهاش به رغم موفقیتهای فراوانش، بسیاری از مطالبات، بر زمین ماند و در نهایت فرصت های بسیاری سوخت و از بین رفت. اعتراضات دانشجویان در اواخر دولت ایشان خود گواه این مدعاست.
اما موسوی با مسئلهای به غایت پیچیده و دشوار مواجه است. وی که پس از بیست سال آنهم با صبر و حوصلهای نفسگیر پا به انتخابات گذاشت تصور نمیکرد طیفهای متنوعی را رهبری کند که امروز مخالف حکم و داوری ستاد انتخابات کشور و تائید شورای نگهباناند. برای موسوی و اعضای ستاد وی پذیرش گروه هایی مانند ملی ـ مدهبیها و با کمی اغراق طیفهایی از اصلاحطلبان دشوار بود، حتی در پارهای اوقات از پذیرش آنها امتناع کردند. با این وضع و حال، پرسش این است که موسوی چگونه باید ( نمی گویم می تواند) همهی این طیفها متنوع را رهبری کند؟ به علاوه، آیا موسوی تا پایان راه، این مطالبات را رهبری خواهد کرد؟ شاید موسوی سه راه بیشتر نداشته باشد:
-
نامی باشد برای مطالبات بیشکل مردمی که به هر دلیل دست به مخالفت میزنند. (وضع فعلی بیشتر مایل به این سناریوست. این بدترین وضعی است که چه بسا موسوی نتواند از آن خلاص شود.)
-
موسوی چتری از مطالبات خودش و هستهی اصلی طرفدارانش را برای کسانی که خواسته یا ناخواسته او را رهبر خود قرار دادند فراهم سازد. این شکل مطلوبی خواهد بود که شاید موسوی از پس آن برآید.
-
و بالاخره، قبل از آنکه کاربه جای باریکتری بکشد راه سومی را از طریق لابیهای قدرت در هئیت حاکمه پیدا کند و بحران پدید آمده را به نحوی پایان دهد.
هریک از این سناریوها در وضع فعلی دشواری های خود را دارد. از موسوی که مدیر دوران بحران جنگ در کشور بوده انتظار می رود این مسئله را نیز راهبری کند. نکتهی نگران کننده در جریانات اخیر این است که در بازی جدید قدرت، هریک از طرفین به سمتی پیش میروند که به رادیکالیزه شدن بیشتر بحران کشیده میشود.
این روزها، به موسوی بسیار سخت میگذرد. برای مردی که پس از بیست سال دوباره به هستهی اصلی منازعات قدرت وارد شده است، به رغم سابقه درخشان مدیریت اش، دشوار خواهد بود که به تنهایی این بار گران را بردوش بکشد. شاید به حمایتی بیش از زمان انتخابات نیاز هست. موسوی را نباید تنها رهبر مطالبات مردمی تعریف کرد. بازیگران دیگر این صحنه نیز باید وی را نمایندهی خود بپذیرند و از او حمایت کنند. منظورم نخبگان قدرتاند. امروز بیش از زمان انتخابات، دیگرانی که دستی در قدرت دارند لایههای حفاظتی و حمایتی را به دور او ایجاد کنند تا او بتواند دوام بیاورد.
به نظرم نباید کار را به جایی کشاند که مردم بازیگران اصلی این بحران شوند. متاسفانه امروز این اتفاق افتاده است. مردمی که به شدت، هرچند عمری از این بحران نگذشته، تاوان سنگینی پرداخت میکنند. این بازی باید در زمین نخبگان قدرت و لابیهایی که همیشه امکان شکلگیریاش وجود دارد دنبال شود. امروز کاملاً مشحص است که در هئیت حاکمه آن یکدستی که همیشه ادعا میشد وجود ندارد. به نظرم این نخبگان باید برنامهی جدیدی برای این بازی طراحی کنند و فشار را از دوش مردم بردارند.