تبليغاتX
قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

وبلاگی است در حوزه مطالعات فرهنگی

یکی از مشکلات عمده­ی جریان اصلاح­طلبی، غفلت­های دائم این جریان است. از عمده­ترین اینها می­توان به اهمال در تدوین برنامه­ای منسجم سیاسی در طول 12 سال از زمان آغاز ریاست جمهوری آقای خاتمی تا به امروز است. چنین برنامه­ای حاصل نمی­شود جز در سایه­­ی پرسشی مشخص که حول آن برنامه­ای سیاسی _ مانند برنامه­های پژوهشی در حوزه­ی علم _ شکل می­گیرد. از آفت­های نبود چنین پرسشی نوعی گیجی، سردگمی، روزمرگی، و در بیشتر اوقات نظرورزی­های کلی و بی­خاصیت است. کافیست به نوشته­ها، سخنرانی­ها و همه­ی رخدادهای فکری اصلاح­طلبانه نگاه کنیم تا به سادگی حاکمیت این گونه «نظریه­گرایی»، تقدم نظریه بر «نظرورزی معطوف به عمل»، را دریابیم. نظرورزی ناظر بر عمل، همان­طوری که گفته شد، مبتنی بر پرسش­هایی عملیاتی و معطوف به تغییر است. چگونه می­توان به رغم وجود رسانه­ای «غیرملی» مانند صدا وسیما پروژه­ی دموکراتیک­شدن جامعه را پیش برد؟ چگونه می­توان با تکیه بر نهادهای سیاسی موجود در نظام ج.ا.ا. مانند مجلس خبرگان طعم دموکراسی را در این جامعه غلیظ­­­­­­­­­­تر نمود؟ با کدام برنامه می­توان اثرات نظارت استصوابی را کاهش داد؟ و از همه مهمتر چگونه می­توان به رغم وجود انسدادهای چندگانه در جامعه، صدای اصلاح­طلبی را به گوش مردمانی رساند که جز تلویزیون دسترسی گفتمانی دیگری ندارند؟

به نظر من مشکل اصلی ناتوانی در پاسخ به این سوالات نیست، مشکل اصلی بی­اعتنایی به طرح چنین پرسش­هایی است. این­گونه است که عمل سیاسی تماماً محدود به انتخابات می­گردد. ذکر نمونه­ای از غفلت اصلاح­طلبی شاید راهگشا باشد. در تابستان گذشته سپاه به دنبال برگزاری چند همایش بزرگ ایده­ی «هادیان سیاسی» را مطرح کرد. از همان موقع معلوم بود که چه پیامدی این طرح خواهد داشت. امروزه می­بینیم که سپاه ابایی از دخالت بخشی از بدنه­ی بسیج در انتخابات ندارد. در مقابل، به ندرت تحلیلی از سوی اصلاح طلبان در خصوص چنین فعالیت­هایی می­بینیم.

ایده­ی هژمونی گرامشی دلالت­های بسیاری دارد که می­توان از آن برای تقویت این بحث کمک گرفت. اساساً، کسب رضایت گروه­های مختلف مردم و قوام­بخشیدن به «اراده­ای عمومی» نیازمند فعالیتی دائمی و همه­جانبه است. این ایده­ی محوری اصلاح­طلبی از نوع دوم خردادی است. پروژه­ای که به نظر من پس از فتح دولت در دو خرداد 76 دنبال نشد. منظورم مرگ اصلاحات نیست بلکه غفلت از آن است. راه برون رفت از این وضع روآوردن مجدد به پروژه­ی جامعه مدنی است. شاید ضروت­های جامعه­ی ایران ایجاب می­کند که بازتعریفی از این مفهوم صورت گیرد. اما تردید ندارم که باید با همین پروژه پیش رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 15:4  توسط محمد رضائی  | 

نمایشگاه کتاب تهران امسال هم شلوغ و پرسروصدا بود. این شلوغی به حدی بود که فکر کنم اگر بیینده­ای خارج از ایران وارد چنین فضایی شود حتماً در نگاه اول از این همه میل و رغبت ایرانیان به کتاب شوکه خواهد شد. روزی که من به نمایشگاه رفتم خداوکیلی نمی شد راه رفت. حداقل در بخش کتاب کودک ونوجوان و کتابهای ناشران دانشگاهی  که اینگونه بود. نمی دانم شاید فضا آنقدر تنگ بود که چنین شلوغی حاصل شد. ولی فکر نمی کنم چنین تحلیلی درست باشد. به نظرم نمایشگاه شلوغ بود.

اما هر چه بیشتر فکر می­کنم بیشتر دچار سوء هاضمه می­شم؛ چگونه با این همه شلوغی سرانه­ی مطالعه در ایران در بهترین حالت و بر اساس آمارهای دولتی 20 دقیقه است؟ من فکر می­کنم که این واقعاً یک «نمایشگاه» بود و احتمالاً در سالهای آتی هم «نمایشگاه» خواهد بود و باز هم وزارت ارشاد ما را با آمارهای خیره­کننده مسحور رشد فزاینده­ی مطالعه در ایران خواهد کرد.

و اما یک آرزو:

چی میشد کل فضایی از خیابان انقلاب که الان به فروش کتاب اختصاص دارد طی یک برنامه­ی دقیق، موثر و از همه مهمتر زیبا به مرکزی برای حشر و نشر اهل کتاب تبدیل می­شد؛ با کافه­ها و امکان­های متکثر برای گردهم­آمدن و سخن گفتن و شنیدن. چه خوب می­شد اگر به جای برگزاری این همه نمایش­های خیره­کننده که در آن مردمان از فرط گرما و هیجان کتاب و غیر کتاب هلاک و مضمحل می­شوند وارد فضایی می­شدند که اولاً هر روز امکان ورود به آن وجود داشت، ثانیاً مجبور نبودیم اینهمه فشار جمعیت و غیر جمعیت (تاحدی منظورم ترافیک و ... است) را تحمل کنیم. چی می­شد که در این فضایی که گفتم کودکانمان با فراق بال می توانستند بنشینند و ببینند و از بودن در فضای کتاب و بو وعطر آن لدت ببرند نه اینکه در غرفه­های کتاب کودکان و نوجوانان رفتن به خانه را از فرط فشار جمعیت و گرما فریاد بزنند.

ولی فکر می­کنم نمی­شه. چرایی­اش بماند برای بعد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 13:16  توسط محمد رضائی  | 

دو نوع نگاه به انتخابات وجود دارد که می­تواند مبنای استراتژی­های انتخاباتی قرار گیرد. به نظر من جریان اصلاح­طلبی باید نسبت به هردوی اینها هوشیار باشد. نگاه اول مبتنی بر هدف فوری و آنی انتخابات است. در این رویکرد طبیعی است که همه­ی گروه­ها برای پیروزی به میدان می­آیند تا قدرت دولت را در اختیار گیرند. اما تاکید من در اینجا بر رویکرد دوم است: انتخابات به منزله­ی وسیله نه هدف. براساس این رویکرد نباید انتخابات را هدف تلقی کرد. به بیان دیگر، روز انتخابات روز مسابقه­ی نهایی برای تصاحب جام نیست بلکه بخشی از فرایندی تلقی می­شود که در نهایت بناست به دموکراسی بهتر و مطلوبتر منجر شود. انتخابات به منزله­ی وسیله در متن چنین درکی از فرایند پیش­روی به سوی دموکراسی قلمداد می­شود.

اما پرسش این است که چگونه انتخابات دهم چنین نقشی می­تواند ایفاء کند؟ به نظرم راه پیش­بردن چنین پروژه­ای را باید در شیوه­ی طرح مطالبات در انتخابات جستجو کرد. منظورم این است که انتخابات، می­تواند ابزاری باشد برای طرح مطالبات جدید که مردم کمتر با آن آشنایی دارند. فضای نسبتاً باز انتخابات چنین مسیری را مهیا می­سازد. دوران تبلیغات انتخاباتی گاه شبیه کارناوالی است که انواع معانی و لذت­ها و دلالت­ها شناور می­شوند. در فضای بسته­ی سیاسی این لحظات کوتاه بسیار غنیمت است. بنابراین یک یشنهاد این است که به همراه شعارهایی برای برنده­شدن در انتخابات براساس رویکرد اول (انتخابات به منزله­ی هدف) باید به طرح مطالباتی پرداخت که انتخابات را به متغیری مستقل در فرایند دموکراتیزاسیون تبدیل کند.

بد نیست به مثالی در این زمینه اشاره کنم: فارغ از نتیجه­ای که در این انتخابات رقم خواهد خورد اصلاح طلبی اگر بتواند مطالبه­ی رسانه­ی خصوصی را در اذهان مردم و ارکان نظام تثبیت کند کار بزرگی انجام شده است. اهمیت این مطالبه بقدری است که به جرات می­توان گفت در نبود رسانه­های غیردولتی هیچ انتخاب معناداری وجود ندارد. شاید به همین دلیل است که باید در جای دیگر و در بحث دیگری به این موضوع پرداخته شود که در شرایط فعلی چگونه می­توان با انتخابات به تصحیح فرایندهای دموکراتیک پرداخت؟

پرسش­هایی از این دست به ما کمک می­کنند تا با نگاهی عملیاتی­تر و واقعی­تر فرایند پیشبرد دموکراسی در ایران را دنبال کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 12:44  توسط محمد رضائی  | 

این روزها در فوتبال ایران غوغایی به­پاست. همیشه می­شنیدیم که افرادی بنا دارند تا افشاگری کنند. گاه بازیکن و گاه مربی و گاه حتی رئیس فدراسیون!! همه تصمیم به افشاگری داشتند. اما، ظاهراً، این­بار وضع فرق می­کنه. موضوع این است که افشاگری شده و نیازی نیست که تهدیدات، پیامدهای دیگر و وخیم­تری هم داشته باشد: معلوم شد که فوتبال ایران خیلی هم پاک نیست.

قبل­ترها چیزهای دیگری معلوم شده بود: تماشاگران ما که عزیزترین، لذیذترین، غیورترین، صبورترین ـ و هر چه ترین دیگری که سراغ دارید ـ بودند، توزرد از آب درآمدند و هر از چند گاهی،  در محافل داخلی و خارجی جریمه­هایی نثار آنها  و از قِبَل رفتار آنها نصیب فدراسیون ما میشه ...

بگذریم، فوتبال که جای خود داره؛ این روزها در مورد تخلفات گنده­تر در سطوح کلان هم کم صحبت نمیشه. موضوع این نیست که تخلف نباید صورت بگیره. بخواهیم نخواهیم همیشه این اتفاق می­افته. مشکل من با جامعه­ایست که هر چه بیشتر تلاش می­کنه تا عقده­هاشو باز کنه و به شفافیت برسه کمتر موفق میشه. مسئله­ی ما نهادمندی نهادهایی است که باید فرایند شفاف­سازی را به پیش ببرن. همین چند وقت پیش وقتی صحبت از تخلفات دولت بود، نمایندگان مردم، مخالف طرح این موضوع در صحن علنی مجلس بودند. گاه فکر می­کنم اینجا خیلی چیزها عجیب و غریبه. آنقدر که جای همه با همه عوض میشه. مجلس که باید امانتدار مردم باشه داعیه­ی دفاع از دولت را داره. دولتی که باید قانون را اجرا کند و پاسبان اوون باشه، تخلف می­کنه. ..

این روزا تو فوتبال «دیوانه­ای» پیدا شده که حقیقتی را فریاد می­زنه. وای از این مصلحت... در چنین گرهگاه­های تاریخیست که باید در «ستایش دیوانگی» سخن گفت. اگر منتقدان جامعه­ی غرب، خرد ابزاری را هدف انتقادات خود قرار دادند فکر می­کنم ما با خردی بی­شکل­تر و نابودکننده­تر در جامعه­مان سروکار داریم: خرد مصلحت­گرا  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 12:12  توسط محمد رضائی  | 

1 اردیبهشت روز سعدی بود و من در این اندیشه که یاد سعدی به چه کارما می آید. سعدی اعتبار بین­المللی ماست. همیشه یاد شعر معروف­اش می­افتیم که ما را به همدلی و صلح دعوت می­کند. سعدی شاعریست که گاه من با تمام خامی و بی ادبی (از نوع ادبیات­اش) بهترین غزل­هایش را بهتر از بهترین غزل­های حافظ می­دانم. سعدی مانند شاعران و نویسندگان دیگر سایر ممالک سهم زیادی در ادبیات روزمره ما ـ مانند ضرب­المثل ها ـ دارد. پندنامه­ای دارد که ـ پیش ترها ـ قبل از آن که بچه­های مان با سواد شوند، آن را می آموختند و زندگی فرا می­گرفتند. اما هیچ یک از این ها با روز سعدی برایم تداعی نمی شود. من شیفته سبک نوشتاری سعدی­ام. به نظرم، سعدی به خلاف حافظ که غزل­هایی عاشقانه سروده، بازی عاشقانه­ای با واژه­ها را تجربه کرد. نثر سعدی عمق زبان فارسی است. او واژه ها را در آغوش می­گیرد، می­نوازد و می­نویسد - و چنین ترکیب مسجعی را سامان می­دهد.

سعدی برای من یادآور بهترین گفته هاست. ادبیات فاخرش به قدری انسان را شیفته می سازد که گریزی از نوستالژی نسبت به فقدان چنین سبکی نیست. خاصه، امروز که ما در جنگلی از نوشته­های faرسی گرفتاریم. گویی نشانی از میراث بی­نظیرمان نیست. نوشته­های فارسی امروزه ـ بی­پرده و شاید بی­اغراق ـ بی­هویت شده است. گاه به وجود رسم­الخط­های مختلفی فکر می­کنم که بر آشفتگی افزوده است. اگر بخواهیم نمادی از بی­هویتی و معضله­ی هویت را در ایران نشان دهیم بی­تردید نوشتن­ها و گفتن­­هامان بهترین است. دیگر کمتر کتابی می­توان یافت که خواندنش روح­افزا و دلنواز باشد. آشفتگی عجیبی در اینجا حاکم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:57  توسط محمد رضائی  |