همایش روششناسی مطالعات فرهنگی به همت برخی از دوستان ما در جهاد دانشگاهی دانشکدهی علوم اجتماعی و حمایت مالی پژوهشکدهی مطالعات فرهنگی وزارت علوم برگزار شد. من هم در بخشهایی از این پروژه با دوستان همکاری کردم. مایلم تجربهام را از برگزاری این همایش در این یادداشت مختصر با خوانندگان این صفحه درمیان بگذارم. بگذارید از اینجا شروع کنم که طرح موضوع روششناسی در مطالعات فرهنگی آن هم در فضای آکادمیک ایرانی از این امر حکایت دارد که ما چقدر بی تجربه و به عبارتی خام بودیم. کمتر همایش یا کنفرانسی را در دنیا مییابید که با این عنوان برگزار شده باشد. در همین همایش و از خلال سخنرانیهای ارائه شده معلوم بود که این بحث تا چه اندازه مورد غفلت واقع شد.
البته، خیلی زود متوجه این غفلت شدیم. بنابراین، سعی کردیم که با تغییر در مطالبات و اهداف همایش به سمتی برویم که دائرهی شمول بحث و دریافت مقالات گسترده شود. مثلاً این پیشنهاد کاربردی مطرح شد که از روششناسی کیفی هم در این جا یاد کنیم. به این ترتیب، میتوانستیم به برگزاری همایشی درخور امیدوارتر باشیم.
نقل این تجربه نه برای آن بود که خدای ناکرده برگزار کنندگان این همایش را به نقد بکشم که خود در آن سهمی هر چند غیر رسمی و اندک داشتم. حتی اگر سهمی هم نمی داشتم با اجرای آن موافق بودم. بلکه، غرض یادآوری این نکته بود که من همهی آنچه رخ داده را محصول کنجکاوی و پرسشهایی کودکانه ای میدانم که نه فقط شیرین بلکه در یادگیری بیشتر همهی ماها نقش داشته است.
این همایش فوائد دیگری هم داشته است: کمترین فایده این نشست دوروزه برای من این بود که فهمیدم تا چه میزان درک متفاوتی از مطالعات فرهنگی در بین همکاران رایج است. تازه این همهی داستان نیست. حتی برای من روشن شد تا چه اندازه مواجههی متفاوتی با مطالعات فرهنگی داریم. برخی از ما به شدت مایلیم که مطالعات فرهنگی را هر جور شده در جیب جامعهشناسی جا کنیم. برخی از ما حتی جرات نمی کنیم خود را از اصحاب مطالعات فرهنگی بخوانیم. دائماً اصرار داریم بگوئیم شما مطالعات فرهنگیها... بدتر از آن برخی از ما دچار چنان خودبزرگبینی هستیم که فقط خودمان و گروه خودمان را میبینیم و اساساً همکاران خود را منکر میشویم. ناخواسته، یاد مفهوم ازخودبیگانگی مارکس افتادم: وضع ما در مطالعات فرهنگی مانند انسان بیگانهای است که وجود نوعی خودش، و البته همکارانش را از یاد برده است. چنین همایشی، درست وقتی که احساساتی میشویم و به اصطلاح جوانترها جوزده میشیم، ناخودآگاه همهی ما را روشن میسازد.
جنگ بر سر فرهنگ، جنگ بر سر حقیقت است. این گزاره، ایده محوری من در این سرفصل است. لذا، به نظریه های و سنت هایی پرداخته می شود که فرهنگ را قلمروی جدی برای مناقشه و مجادله در نظر می گیرند. این قلمروی است که در آن بسیاری از نابرابری ها شکل می گیرد و به همین دلیل عرصه ای برای نقد و بررسی است. با این تعبیر بسیاری از سنت ها از نظر عزل می شوند: مانند سنت پارسنزی در تحلیل فرهنگ و برخی رویکردها عامدانه برجسته می شوند. شاید بهترین تعبیر از این انتخاب، مواجهه با نظریه فرهنگی از منظر مطالعات فرهنگی است.
ادامه مطلب
