تبليغاتX
قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

وبلاگی است در حوزه مطالعات فرهنگی

هر جامعه­ای نیاز به جامعه­شناسی دارد اما نه هر جامعه­شناسی (کاستلز)

 از همان ابتدا به نظر می­رسد که با فرایند خاصی از تکوین شاخه­ای از معرفت در ایران سروکار داریم. مانند همه پدیده­های مدرن، جامعه­شناسی هم وارد ایران شد. به تعبیری ما با جامعه­شناسی، بدون وقوع  امر اجتماعی مواجه شدیم. این نوع ورود، نه پیدایش، جامعه­شناسی سبب شد تا با پدیده­ای سروکار داشته باشیم که به اصطلاح بدقواره است. از این­رو،کار ما تصحیح بدقوارگی جامعه­شناسی است. چنین تلاشی مفروضه این نوشتار است. بنابراین، برای یافتن جامعه­شناسی مناسبِ جامعه ایران، نیازی نیست همه تلاش­ها را با یک چوب بزنیم و آنها را یک­سر نامناسب و ناراست بدانیم و کمر به حذف حتی نام این شاخه از معرفت ببندیم: چرا که هر جامعه­ای نیاز به جامعه­شناسی دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 15:15  توسط محمد رضائی  | 

روز مبارزه با بیماری ایدز یادآور نکته­ی مهمی است: هنوز عامل اصلی گسترش این بیماری در ایران، مصرف مواد مخدر است. اما، مشکل اینجاست که به رغم کارهای بسیاری که صورت گرفته است ما هنوز درک روشنی از این پدیده در جامعه ایران نداریم. به نظر من، غفلت، تم محوری رفتار ما در قبال این پدیده است. این مفهوم ابعاد مختلفی را بر می­گیرد. نخست، هنوز عمق این فاجعه را درک نکردیم. اگر غیر از این بود، در کنار این همه توجه به تغییر سرفصل­های درسی علوم انسانی قدری به ملموس­ترین و از قضا، وحشتناک­ترین مشکل اجتماعی جامعه یعنی اعتیاد هم توجه نشان می­دادیم. این توجه می­توانسته درقالب تاسیس دپارتمانی مستقل در دانشکده­های علوم انسانی برای تحقیق و ترویج دانش انسانی مرتبط با این پدیده باشد. ما عموماً دلمشغول این مسئله­ایم که اگر فی­المثل، جامعه­شناسی را از گرد و غبار سکولاریسم پاک کنیم، به جامعه­شناسی بومی خواهیم رسید اما توجهی به این نداریم که جامعه­شناسی بومی با مسائل بومی آغاز می­کند. اعتیاد چنین مسئله­ای است.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:3  توسط محمد رضائی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 10:39  توسط محمد رضائی  | 

این روزها، خیابان ها و بزرگراه های شهر تهران، از سایر شهرها بی خبرم، به نمایشگاهی برای اعلام حضور شهرداری یا شاید شهرداران در زندگی روزمره ما تبدیل شده است. زیباسازی، چه بسا، مهمترین سازوکارها برای چنین خواستی است.  نورپردازی ها در شب، سبزه و چمن کاری ها، نقاشی ها و آجرکاری و سنگ کاری های دیواری کاری کردند که به سختی بتوان در عملکرد شهرداری تردید روا داشت. راستش باید اعتراف کرد، همه ما از حرکت در این مسیرها لذت می بریم. از سوی دیگر، اخیراً شهرداری در نقشی متفاوت ظاهر شده است و به آموزش مستقیم مردم در حوزه هایی پا گذاشته که در نگاه اول به نظر نمی رسد  شهرداری متولی چنین اموزشی باشد. منظورم تابلو هایی با مضامین تربیتی است. احترام به سالمندان، احترام به پدر و مادر، و از همه مهمتر توجه دادن والدین به مراقبت از نیازها و احساسات فرزندان از مهمترین این پیام های آموزشی و تربیتی اند. شاید بتوان گفت شهرداری گام  در راهی گذاشته است تا نشان دهد که فرقی نمی کند کجا هستید، در خانه یا بیرون از خانه، شهرداری با شماست.  

من با هیچ یک از این کارها مخالفتی ندارم. زیباسازی که اساسا وظیفه شهرداریست و طبیعی است که باید به خوبی انجام شود.  در مورد نقش جدید تربیتی هم هرچند آن را وظیفه شهرداری نمی دانم ولی در جایی که ما زندگی می کنیم، آن قدر آشفتگی هست که هر کس هرکاری می تواند انجام دهد تا گره از مشکلات مردم بازشود. من با مفروضه ای در متن همه کارهایی سروکار دارم که شهرداری ذیل نام خدمت به مردم انجام می دهد. از قضا، پیام های تربیتی موجود در گذرگاه های شهری بیشتر از سایر موارد من را به گفتن این سخن تحریک می کند. مشکل من در  رابطه یک سویه میان شهرداری و شهروندان است. اخیراً، در بدنه شهرداری تب تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی همه را گرفته است. از قضا، این نیز ایده خوب و مطلوبی است اما مشکل در این است که درکی یک سویه از تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی وجود دارد.  

مسئله از آنجایی آغاز می شود که در نهادی اجتماعی مانند شهرداری، شهروندان در اداره و کنترل آن غایب اند. مثالی شاید راهگشای این بحث شود. فرض کنید اگر ما شهروندان ساکن تهران می توانستیم از میان شهری زیبا و شهری پاک یکی را انتخاب کنیم کدام را ترجیح می دادیم؟ پاسخ هر کدام ازا ین ها می تواند باشد. مشکلی که در نهاد اجتماعی شهرداری دیده می شود این است که فرصتی برای شهروندان برای گزینش پدید نمی آورد. ایده تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی، عالی و در خور حمایت است اما من فکر می کنم هنوز«شهرداری چی» ها یا همان ساختارهای ذهنی گذشته درصدد این ایده اند. من دیوارهای سیمانی یا آسفالت های نه چندان قیراندود خیابانها را ترجیح میدم اگر شهردار شهر تهران تلاشی صادقانه ولو اندک در بهبود هوا و آمد و شد این شهر داشته باشد. من این همه تاکید بر ظاهر امور را امیخته به فریب و اغواگری می بینم.

هر بچه ای می داند که شهر ما به چه چیزی نیازمند است: هوای پاک و آمد و شدی روان. شهر تهران به تابوتی زیبا برای شهروندانش تبدیل شده است. ما انتظاری متفاوت از شهرداری و عملکرد آن داریم. ما نیاز به شهرداری در مقام معلم نداریم، ما شهردارانی حرفه ای را دوست داریم که مهمترین نیازهای شهر را درک کنند و برای رفع آنها عمل کنند. ما انتظار داریم، شهرداری در ساختارهای مدیریتی خود چنان تغییراتی اعمال کند که نیاز مردم بر ترجیحات سازمانی شهرداری مقدم شود. نمی توان ایده شهرداری به منزله نهادی اجتماعی را علم کرد اما هنوز شهرداری به شهروندانش نگاهی آمرانه و سلسله مراتبی داشته باشد. چیزی که باید در گام اول برای اصلاح امور تغییر کند، خود شهرداری و نگاه مدیران آن است. ما منتظر شهردارانی هستیم که در برنامه هایش بگوید من کاری به تعمیر جدول بندی خیابان ها و کوچه های شما نداریم، برام مهم نیست که چقدر مسیرهای گذر شما خوش آسفالت یا بدآسفالته، من به دیوارهای بزرگراهای شما کاری ندارم، من چه کار دارم که شما به پدر ومادرتان احترام می گذارید یا نه، من فقط متولی مسائل کلان شهر شمام.

 شهرداری، جای عجیبی است: نهادی که بابت همه خدماتش از شهروندانش پول می گیرد و از این رو، وابسته به شهروندان است ولی، به نحو تناقض آمیزی مانند دولت نفتی است که نگاهی آمرانه دارد. اگر این گونه باشد، صد رحمت به دولت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 10:19  توسط محمد رضائی  | 

به عنوان پژوهشگر حوزه آموزش و پرورش برام همیشه شگفت انگیز بوده که ایجاد حس «حمایت از مستضعفان جهان» یکی از شعارهای اصلی نظام آموزش و پرورش ماست ولی، عجیبه که ما به محرومان افغان در جامعه مان اجازه تحصیل نمیدیم. بگذریم... کاری به نظام اموزش و پرورش ندارم. حتما مشکل جا و امکانات و مسائلی از این دست مانع از تحصیل این مهاجران می شود. وقتی به تعداد مدارس کپری فکر کنید هوش از سرتان می پره.  ولی، تصورش رو بکنید اگر مهاجران ایرانی که به بلاد دیگر رفتند هم با همین مصیبت مواجه بودند، چی می شد.....

راستی، کاش می شد، یه نمه آموزش و پرورش کوتاه می آمد و حداقل از این افراد امتحان پایان سال می گرفت با حفظ همه شرایط. مثلا وزیر آموزش و پرورش ما و نمی دونم وزیر چی چی افغانستان باهم یه تفاهمنامه امضا میکردند که مدارک این چنینی در افغانستان معتبر باشد. در این صورت مهاجران افغانی می تونستند حداقل امتحان بدند و مدرکی بگیرند. خدا وکیلی، اگر این مهاجران زحمتکش، درس بخوانند نفعش به ما نمی رسه؟!

چند روز پیش از قضا، فرصتی برای خریدن گوشت فراهم شد!! به قصابی محله مان سر زدم، رفتم گوشت بخرم آه و ناله مهاجری جوان داغ دلمو تازه کرد. به خودم گفتم راجع بهش بنویسم. پاک یادم رفته بود تا این که باخبر شدم فیلمی با نام مدرسه که مربوط به ممنوعیت تحصیل مهاجران افغان در ایران است اجازه، یا به قول خود افغان ها، اقبال پخش نیافته است. برگردیم به پیشنهاد امضای تفاهم نامه میان وزرا، که پس از آن فقط یه کار باقی می مونه.

داشتم فکر می کردم ،ما که داریم این همه دانشجوی مطالعات فرهنگی آموزش می دیم که یه روزی به درد بخورن. همه جا هم گفتیم که بنا نیست همیشه با دولت بجنگند؟! بعضی وقتا هم لازمه کمکش کنیم. فک کنم این یه نمونه از کارهایست که میشه دولت رو تربیت کرد. این واسه خاطر دل کسانی که از یادداشتای قبلی من نمونه کار می خواستن.

به مهاجران افغان درس بدیم. فقط همین.

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 22:36  توسط محمد رضائی  | 

به دو ادعایی بر میگردم که در یادداشت قبلی به آنها اشاره شد:اول، ما در زندگی های روزمره نسبتی خشونت آمیز با یکدیگر داریم، که در بیشتر اوقات از آن بی خبریم؛ دوم، ماهای خسته از خشونت های آشکار نظم سیاسی جامعه، خود، رفتاری مشابه با همدیگر داریم به طوری که همه ما خودکامه هایی در مقیاس کوچک هستیم. همه می دانیم که ادعای دوم چندان هم جدید نیست. همیشه در وصف خودمان شنیدیم و بارها گفتیم که ساختار کلی شخصیت ما ایرانیان بیشتر به خودکامگی گرایش دارد. چیزی که در اینجا مایلم به آن اشاره کنم توضیح علی به سبک نظریه های استبداد ایرانی نیست. به نظر من این نطریه، که از قضا، از معدود نظریه های ایرانی و به اصطلاح رایج امروز، بومی است، به رغم حقیقت بسیاری که در آن نهفته است چندان راهگشا نیست. شاید در فرصتی دیگر بیشتر بتوان در این مورد سخن گفت.

در عوض، می خواهم از میل و اشتیاقی صحبت کنم که شاید بیش از سایر ملت ها در ما دیده می شود: میل متزاید به سخن گفتن. این میل، آن طور که من آن را می فهمم با نفی تفاوت در جامعه و عدم به رسمیت شناختن دیگران پیوند می خورد. این میل، رو به سوی توضیح دادن های مکرر و فراخواندن دیگران به سوی حقیقتی دارد که گویی فقط نزد ماست. از همین رو، این میل با خشونتی پیوند دارد که حاصل خواست همرنگ کردن دیگران با ما دارد. این خصلت صفر و یکی مانع از آن می شود تا گفتگویی میان ما شکل بگیرد. در چنین وضعیتی فریاد شاخص اصلی روابط ما با یکدیگر است.

من فکر می کنم تعداد آدم هایی که در اطراف  ما تمایلی برای به کرسی نشاندن ایده هاشان ندارند خیلی کم است. به طرز عجیبی برای به اصطلاح توجیه کردن دیگران اصرار داریم. آزمونی ساده، میزان این میل در ما را نشان می دهد: کافیست یک روز، فقط یک روز، خود را بیازمائیم. سعی کنیم در قبال دیگران و سخنان اطراف خود، واکنشی نشان ندهیم. پیامد این آزمون به ما نشان خواهد داد که چه میزان بر تحمیل دنیای ذهنی خود بر دیگران مشتاقیم. بد نیست مثالی از فضاهای وبلاگی بزنم تا موضوع روشن تر شود. مختصر جستجو در چنین فضاهایی نشان می دهد که عموما نویسندگان وبلاگها هیچ منظر متفاوت از منظر خود را بدون پاسخ نمی گذارند. در بیشتر اوقات نویسندگان حق خود می دانند که به هر جنبنده ای توجه نشان دهند و آنها را نسبت به انحراف در برداشت از متنشان آگاه کنند. گویا اطمینان از پذیرش دیگران بیشتر از طرح موضوع اهمیت دارد. این اتفاقی است که مکرر در عرصه های دیگر زندگی های ما رخ می دهد.

پیشنهاد من تقویت نوعی بی اعتنایی سازنده است  که از قضا پیامدهای مطلوبی در پی دارد.اول، موجب امکان های وسیع تری برای گسترش زندگی چند منظری در جامعه می گردد. افزون براین، حق دیگران در قضاوت را به رسمیت می شناسد. با این تعبیر، شاید وقت آن است تا گوش های تنبلمان را به تلاش بیشتری واداریم. من فکر میکنم، برای جامعه ما که در همهه گیج کننده ای گرفتار است دعوت به گفتگوی عقلانی توصیه خوبی نیست. وقتی همه در حال سخن گفتن اند و توجهی به گفته های دیگران ندارند توصیه بهتر دعوت به سکوت است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 23:24  توسط محمد رضائی  | 

چند وقت پیش در مدرسه­ای با پدیده­ی عجیبی مواجه شدم. عده­ای از والدین دانش­آموزان، معترض بودند که چرا فلان دانش­آموز در کلاس فرزندان آنها ثبت­نام کرده است. خوب، ظاهر امر این گونه پیداست که خانواده­ها در مدیریت امور مدرسه تا کجا می­توانند اعمال نظر کنند: ثبت­نام کدام دانش­آموز؟ اما این همه ماجرا نیست. ماجرا از این قرار بود که دانش­آموز مورد نظر فرزند طلاق بود. والدین، نمی­دانم، به چه دلیل، نگران حضور دانش­آموزی سرکلاس فرزندشان بودند که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند.

اگر خوب نگاه کنیم، موارد بی­شماری از رفتارهایی را در کنار خود شاهدیم که چنین روابطی را دامن می­زند. در بسیاری از این روابط خود ما یک طرف ماجرائیم. به نقدهایی نگاه کنیم که این روزها در نشریات مختلف طیف­های فکری، علمی و سیاسی نثار هم می­کنند. پیداست داستانی که نقل کردم فقط در سطوح زندگی روزمره مردم عادی جریان ندارد. از قضا، مردمانی که، به تعبیر گرامشی کارکرد آنی آنها در جامعه، کار فکریست و از این رو، روشنفکر تلقی می­شوند، بیشتر از بقیه گرفتار چنین داستانی­اند. شکل کلی چنین رفتارهایی، ناشکیبایی نسبت به دیگران است. چه در مثال اول، و چه در مورد رفتارهای اصحاب فکر نسبت به یکدیگر، نوعی خشونت وجود دارد که ما مردم نسبت به هم روا می­داریم. این خشونت، از منظری، محصول آستانه پائین تحمل ما نسبت به همدیگر است. این رفتار به قدری در ما پیشرفت کرده که بیشتر اوقات، آن را حق خودمان تلقی می­کنیم. تصور کنید، هر روزه، در بیشتر اوقات زندگی­مان، خود را محق در اعمال خشونت نسبت به دیگران می­دانیم. وقتی که به محض روشن شدن چراغ سبز، بدون هیچ­گونه تحملی، بوق می­زنیم درحال اعمال خشونت بر شهروندان دیگر به ویژه راننده جلویی هستیم. من در این یادداشت کوتاه، سعی دارم، نظر خوانندگان را به دو نکته جلب کنم: اول، ما زیادی دلمشغول خشونت­هایی شدیم که آشکارند مثل قتل­ها و تجاوزهایی که هر روز اخبارشان را می­شنویم؛ و دوم، ما عموماً، به این فکر نمی­کنیم که روابط ما در زندگی روزمره با همدیگر به همان شکلی است که رابطه نظام سیاسی با شهروندان­اش. برای این منظور، باید به  شیوه­ای از خشونت­ورزی پرداخت که به نظر من با فقدان نوعی خاص از اخلاق اجتماعی در جامعه پیوند دارد: اخلاق مبتنی بر حرمت تفاوت.

بیایید به دسته­بندی از خشونت که اسلاوی  ژیژک (1389)در کتاب خشونت: پنج نگاه زیرچشمی ارائه کرده نگاهی بیاندازیم. این دسته­بندی به ما کمک می­کند تا نوع مورد نظر خود را بیابیم. ژیژک میان دو نوع خشونت تفاوت قائل می­شود: خشونت کنش­گرانه (subjective violence) و خشونت کنش­پذیرانه (objective). خشونت کنش­گرانه «خشونتی است که یک کنشگر آشکارا قابل تشخیص به اجرا می­گذارد.» مثال­های زیادی در اخبار هر روزه از این نوع خشونت را می بینیم و می­شنویم. قتل همسر یا رقیب عشقی در خیابان و تجاوز جمعی و فردی نمونه­های اخیری هستند که در نزدیکی زندگی­های ما رخ­داده است. ویژگی این خشونت­ها در برانگیختن حس فوری بشردوستانه­ی ماست. همه ما خیلی زود واکنش نشان می­دهیم و همه احساس می­کنیم که باید برای تخلیه چنین احساساتی کاری انجام دهیم. نشریات به شدت واکنش نشان می­دهند و مردم هم به هر نحوی ابراز انزجار می­کنند. بخشی از پاسخ­ها را در قالب­های سیاسی­تری شاهدیم. بخش­های از جامعه با دیدن صحنه­هایی فجیع از آزار مردم فلسطین که با واسطه تلویزیون سعی در تحریک احساسات مردم دارد با حضور در تظاهراتی گسترده این احساس بشردوستانه را ارضاء می­کنند. اما مشکل اینجاست که «بیزاری شدید از اقدامات خشونت­بار و همدردی با قربانیان، پیوسته همچون کششی دام­گونه ما را از اندیشیدن باز می­دارد». مسئله اخلاقی از همین جا شروع می­شود. ما از حیث چنین اقداماتی بسیار اخلاقی به نظر می رسیم . همین سرخوشی فزاینده و کاذبی که به ما به عنوان ملتی اخلاقی با رفتارهای انسانی می­دهد ما را از خشونت مورد نظر در این نوشتار غافل می­کند. نوع دیگر خشونت مورد نظر ژیژک، خشونت نمادین و خشونت سیستمیک است که زبان و نظام­های اقتصادی و سیاسی به آنها دامن می­زنند. این خشونت­ها در ظاهر، عاملی مستقیم ندارند اما در نهاد زبان و نظام­های اقتصادی وجود دارند. در واقع، این­ها بسترهای اعمال خشونت را فراهم می­سازند.

غرض، شرح و توصیف دسته­بندی ژیژک از خشونت نیست بلکه روشن کردن جای خشونتی است که ما در زندگی روزمره خود نسبت به هم روا می­داریم. مثال اعتراض والدین به حضور فرزند طلاق در مدرسه یا نقادی/فحاشی روشنفکران و سیاسیون از یکدیگر، هیچ یک از دو نوع خشونت مورد نظر ژیژک نیست. باوجود این، برخی ویژگی­های هریک از این دو نوع را در خود دارد. خشونت مورد نظر ما مانند خشونت کنش­پذیرانه ژیژکی، فعال است اما همزمان مانند نوع سیستمیک، تلویحی و پنهان و در بیشتر اوقات نوعی غفلت همگانی نسبت به آن وجود دارد. خاصیت تلفیقی این نوع خشونت آن را متمایز و متصل به بحث اخلاقیات اجتماعی می­سازد. حلقه واسط این اتصال مفهوم حرمت یا به رسمیت شناختن است. می­توان جامعه­ای را تصور کرد که در آن شهروندان، با دیگرانی پیوند دارند که به شیوه­های مختلف متفاوت با آنها هستند. پیوند افراد در این جامعه را می­توان ارگانیک و مبتنی بر به رسمیت شناختن تفاوت دانست. این شیوه، به خلاف پیوندهای مبتنی بر همسانی است. دعوی من  این است که تفاوت­ها در جامعه ما به رسمیت شناخته نمی­شود. و از همین رو­، اخلاق اجتماعی که ناظر بر روابط انسان­ها با یکدیگر است همگن­ساز و از همین رو، خشونت­بار است. کدام خشونت، سنگین­تر از خواست یکسان­سازی همه؟!

مبنای خشونتی که ما در زندگی­های خود به هم روا می­داریم، بی حرمتی یا امتناع در به رسمیت­شناختن دیگران است. فرض کلی این است که نوعی خواست یکسان­سازی و همگون کردن دیگران در ما ریشه دوانیده است. به طرز عجیبی تفاوت، مایه آزردگی خاطر ماست. به بیان دیگر، مبانی اخلاق اجتماعی ما در زندگی روزمره وابسته به نوعی عام­گرایی است که در آن هر امر متفاوتی کنار نهاده می­شود. این جایی است که سیاست تفاوت، اخلاق اجتماعی و بروز خشونت­ها به­هم پیوند می­خورند. اخلاقیات مبتنی بر عام­گرایی تا آنجا که به سیاست­های فرهنگی کلان جامعه که دولت و یا به تعبیر نظام مجری آن است همیشه موضوع نقد بوده است. اما ظاهراً، مراقب این موضوع نیستیم که این در واقع، اخلاقیات  زندگی روزمره  تک تک ماهاست. به بیان ساده، همه ما از منظری که سعی کردم تا اینجا مطرح کنم، مینیاتوری از رفتارهای نهادهای سیاسی را در کنش­های روزمره­مان بازتولید می­کنیم: خشن، بی­پروا، خودمدار، نامتساهل و اساساً بی­اعتنا نسبت به تفاوت. هر کدام از ما می­تواند با آزمایشی ساده میزان وجود این خواست و تمایل را در خود بسنجد: کافیست به آدم­های دور بر خودمان فکر کنیم، از خود بپرسیم چقدر اصرار داریم که بدانیم چگونه می­اندیشد، چگونه عمل می­کند و اساساً در چه دنیایی سیر می­کند؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 22:2  توسط محمد رضائی  | 

فارغ از این­که رشته­های حذف شده به فهرست رشته­های آماده برای جذب دانشجو اضافه شوند یا نه مسئله تطهیر دانشگاه­ها پابرجا خواهد بود. هر چند خواست تطهیر با انکار «پروژه حذف» همیشه وجود داشته و اساساً مسئولان تعلیم تربیت دانشگاهی سعی می­کنند تا به بهانه­هایی غیرایدئولوژیک چنین تغییراتی را توجیه کنند اما افکار عمومی باور نمی­کند: تلقی عموم این است،  ظاهراً تصمیم قطعی گرفته شد تا برخی رشته­ها کنار نهاده شوند. در این نوشتار مختصر به این موضوع می­پردازم که چه درکی از کنار­گذاری این رشته­ها می­تواند وجود داشته باشد. یا به بیان ساده­تر، چگونه به این حذف­ها بیاندیشیم؟ به چند نکته اشاره خواهم کرد که بی­مناسبت با نوع نگاه­های رایج در سیاستگذاری علوم انسانی در ایران نیست.

ترازی از این بحث به ایده/برنامه­ی تحول علوم انسانی برمی­گردد. من فکر نمی­کنم که این بحثی چندان اخیر باشد. خاستگاه این مجادله به فرمان تاریخی امام در 22 خرداد 1359 برمی­گردد. به این پیام دقت کنید:

"مدتي است ضرورت انقلاب فرهنگي كه امري اسلامي است و خواست ملت مسلمان مي‌باشد اعلام شده است و تاكنون اقدام موثر اساسي انجام نشده است و ملت اسلامي و خصوص دانشجويان با ايمان متعهد، نگران هستند و نيز نگران اخلال توطئه‌گران كه هم اكنون گاه آثارش نمايان مي‌شود و ملت مسلمان و پايبند به اسلام خوف آن دارند كه خداي نخواسته فرصت از دست برود و كار مثبتي انجام نگيرد و فرهنگ همان باشد كه در طول مدت سلطه رژيم فاسد كارفرمايان بي‌فرهنگ اين مراكز مهم اساسي را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند . . . بر اين اساس به حضرات آقايان . . . مسئوليت داده مي‌شود تا ستادي تشكيل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد از بين اساتيد مسلمان و كاركنان متعهد و دانشجويان متعهد با ايمان و ديگر قشرهاي تحصيل كرده متعهد و مؤمن به جمهوري اسلامي دعوت نمايند تا شورايي تشكيل دهند و برنامه‌ريزي رشته‌‌هاي مختلف و خط مشي فرهنگي آينده دانشگاه‌ها براساس فرهنگ اسلامي و انتخاب و اساتيد شايسته متعهد و آگاه ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشي اسلامي اقدام نمايند. بديهي است كه براساس مطالب فوق دبيرستان‌ها و ديگر مراكز آموزشي كه در رژيم سابق با آموزش و پرورش انحرافي و استعماري اداره مي‌شد تحت رسيدگي دقيق قرار گيرد تا فرزندان عزيزم از آسيب و انحراف مصون گردند. " 22 خرداد 1359/ منبع: گزارش ستاد انقلاب فرهنگي از 22 خرداد 1359 تا 22 بهمن 1362

 در این پیام هدف محوری انقلاب فرهنگی عرصه فرهنگ به معنای عام کلمه است. اما راه اصلی این تغییر، در تحول عمده­ایست که باید در دانشگاه­ها و مدارس یا به بیان دیگر، کل نظام تعلیم و تربیت جامعه حادث شود. این همان بحث و مجادله­ایست که به نظر من اخیر نیست. نفس تحول فرهنگی به ویژه در آن شرایط انقلاب بسیار هم مطلوب می­نمود. اگر از مسئله مهم بدون نتیجه ماندن این جریان بگذریم، مشکل دیگری وجود دارد که باید توجهی جدی به آن کرد.

بیایید میان دو مفهوم در همین ابتدا فرق بگذاریم: انقلاب فرهنگی به منزله پروژه و انقلاب فرهنگی همچون یک فرماسیون. هر یک از این دو مفهوم دلالت­ها و پیامدهای بی­شماری را در جامعه به دنبال دارد. آنچه جاری است پروژه انقلاب فرهنگی است که ظاهراً تمامی ندارد: خواست همیشگی تغییر، ویژگی اصلی هر پروژه ایست. این صرفاً خاصیت پروژه انقلاب فرهنگی نیست. مدیریت جامعه ما اساساً مبتنی بر این خواست دائم تغییرات است. ظاهراً، کسی متولی نگهداشت تغییرات نیست. همه مامورند که شعار تغییر را مبنای هر عملی قرار دهند. از تغییر دائم مدیریت­ها تا هر چیز دیگری در این جامعه مصون از این خواست مخرب نیست. مفهوم «جامعه کوتاه مدت» به خوبی بخش زیادی از این میل را نشان می­دهد.

 مسئله دیگر ایجاد انحرافی بزرگ در خواست و اراده مذکور است. تحول فرهنگی از طریق دانشگاه دو مسیر متفاوتی پیدا کرده است. اول، تا چند وقت پیش ایده بومی­سازی دانش­های علوم انسانی موضوع بحث شد. این مجادله بسیار پردامنه است. اما به رغم همه اشتیاق­های اولیه، نه درک روشنی از این موضوع حاصل شد و نه طبیعتاً، اتفاق مقرون به صرفه­ای که بتواند گره از مشکلات جامعه و خود این نحله از دانش بگشاید. مسیر دومی که این روزها شاهد آن هستیم دیگر، خواست بومی­سازی نیست بلکه پاسخی است به ضرورت­های سیاسی اخیر جامعه البته از نگاه مدیران سیاسی. این اتفاق سبب می­شود تا بومی­سازی، سیاسی شود.

تحول فرهنگی در جامعه ایران رخ داده است. کیست که این­همه تغییر در ایستارها و رفتارهای ایرانیان طی سه دهه اخیر را ببینید و بر این تغییر شگرف در بطن جامعه گواهی ندهد. خود همین تغییرات شتابان جامعه هم مسئله­زاست که باید در جایی دیگر به آن پرداخت. اما، به نظر نمی­رسد این تحول فرهنگی از رهگذر اتفاقاتی رقم خورده باشد که منظور «انقلاب فرهنگی» بوده است. تحول فرهنگی مورد نظر دو داستان متفاوت یافته است. در پاره­ای اوقات با تکیه بر ایده تولید انسان اسلامی از رهگذر دانشگاه اسلامی دست­کم خصلتی ایجابی داشت. هر چند عیب بزرگ این ایده، تقلیل مواجهه به درکی از علوم انسانی (غربی) است که در مقام تعریف انسان غربی تکیه بر آموزه­هایی دارد که از جهاتی متفاوت با تعریف انسان اسلامی است. تقلیلی که از وجه کاربردی این علوم و بی­نیازی آنها به ریشه­های فلسفی در سطح کاربرد غفلت کرده است. در مقابل، خواست اخیر حذف رشته­هایی از دانشگاه، داستان دیگری را رقم زده است که با اصل تحول هم بیگانه است. در این برداشت، علوم انسانی تماماً به ابزاری برای کنترل جامعه تقلیل یافته است. در این مسیر هر دانشی که احتمالاً مخلّ تشخیص داده شود بهترست که نباشد. این رویکرد، اساساً منفی است. و از همین رو، با ایده تحول فرهنگی ایجابی مندرج در پیام مذکور منافات دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 18:20  توسط محمد رضائی  | 

 ترسی همیشگی در جامعه ما وجود دارد که هیولایی به نام دولت می خواهد و می­تواند جامعه را همیشه از آن خود کند. این فوبیای سازش، یا سازشکاری به تعبیر بهرنگ است. این ترسی اساسی در جامعه ایران است. نمونه های دیگری هم از چنین ترسی اما در اشکال دیگر در نزد دولتمردان وجود دارد مانند فوبیای سازش با آمریکا: مگر می­شود با ابرقدرتی مثل آمریکا سازش کرد. رابطه ما همیشه از نوع گرگ و میشی باقی خواهد ماند. مشکل این رویکرد جداسازی تصنعی دو ساحت جامعه مدنی و دولت است. من قائل به جدایی میان این دو ساحت نیستم. مشکل اصلی ایده بهرنگ این است که این جدایی را مفروض می گیرد و پس از آن خود را مختار می بیند که از میان این دو، طرف جامعه مدنی را انتخاب کند.   شک دارم در پیکره اندیشه­های چپ به چنین تمایزی دامن زده شده باشد. شاید مهمترین آنها در تحلیل این امتزاج از آن فوکوست. کاری به آنها ندارم: اینجا ایران است. ظریفی می گفت یادمون نره هر روز صبح باید پیچ رادیو را باز کنیم و محض یادآوری بشنویم که «اینجا تهران است...».بله اینجا ایران است.

 قدر مسلم هرگونه تلاشی برای تقویت چیزی که به تعبیر بهرنگ جامعه مدنی خوانده می شود ستودنی و در جای خود مستحق پاداش و یاریست. اصلا خیال همه را راحت کنم: سرنوشت همه ما به تقویت جامعه مدنی وابسته است. نبود نهادهای مدنی قدرتمند در جامعه به وضعی منجر می شود که ما گرفتار آنیم. اما موضوع این است که متاسفانه حرف بهرنگ در یادداشت قبلی کاملا درست است:دولت همه چیز را به نفع خود مصادره می­کند. مشکل من این است که نمی فهمم در این صورت چرا نباید تلاش های جامعه شناسی مردم مدار منع یا مصادره شود؟ در کدام فضای فروبسته ای این جامعه شناسی فعالیت خواهد کرد که دولت نفهمد و مانع نشود؟ دولتی چنین قاهر بی شک از پس بهرنگ و جامعه شناسی مردم مدارش بر خواهد آمد. اگر منظور بهرنگ از فعالیتهایش همین خرده فعالیت های خارج از فضاهای آکادمیک و حلقه ها و محفل های روشنفکریست که نتیجه این فعالیت هامعلوم و روشن است. من شکی ندارم که همه این فعالیتها موثر بوده و به همین دلیل است که صدای اعتراض به یکه تازی سیاست هنوز خاموش نشده است.

از کنار مفهوم پراگماتیسم مفهومی به سادگی گذشتیم. این سازشکاری نیست بلکه نوعی تلاش برای «تربیت دولت» است. فکر نکنم بتوان تلاش برای «تربیت جامعه» را انکار کرد. اساساً، هر کس هرکاری میتواند انجام دهد تا این رابطه معیوب میان دولت و مردم بهبود یابد اما من بر تربیت دولت تاکید دارم. بارها گفتم، در ایران دولت همه چیز است. جامعه شناسی زمانی میتواند منشاءاثر شود که بتواند دولت را رام کند و از آن سواری بگیرد. و این البته خاطره ایست پر مخاطره.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 18:14  توسط محمد رضائی  | 

زنان، موثرترین نیروی اجتماعی در ایران هستند. حاصل این جریان موثر، زنانه تر شدن فضاهای اجتماعی در ایران است. باید پذیرفت که این پدیده ای حتمی و فزاینده در حیات اجتماعی ایرانی است. با وجود این، به نظر من، زنانه تر شدن فضاهای اجتماعی، امری پروبلماتیک و پرمناقشه است. شاخص های زیادی وجود دارند که زندگی زنان در ایران را از زنان کشورهای منطقه متمایز می کند: نسبت دانشجویان دختر و پسر به نفع دختران تغییر کرده است؛ امروزه، خیابان های شهرهای ما پر از رانندگان زنیست که شاید از حیث تعداد با هم جنسان خود در سایر کشورها برابری کند؛ تا چند سال پیش تصور اینکه زنی، راننده اتوبوس باشد و در سطح شهر تردد کند بسیار دور از ذهن می نمود؛ هر روز زنان بیشتری خواهان امتیازات ویژه در رخدادهای مهم زندگی مانند ازدواج هستند و مانند اینها. اشتیاق وافر برای حضور در عرصه های عمومی و یا شاید میل فزاینده به کسب اقتدار لازم برای کنترل سرنوشت، هر روز بیشتر می شود. ظاهراً، پدرسالاری موجود در جامعه ایران نه لزوما در حوزه سیاسی، به اشکال مختلف ضعیف تر می شود. نمی توان منکر شد که هنوز تفکرات قالبی از زنان در جامعه وجود دارد که مانع حضور پررنگ تر آنها در عرصه های عمومی می شود. افزون براین، تفاوت های بیولوژیک هنوز موجب تمایزات نابرابر و استفاده های نابرابر از فرصت های عمومی در جامعه می شود. هنوز شاخص تبدیل نابرابری های بیولژیک به نابرابری های اجتماعی بالاست. شاید نتوان این موارد را در هیچ جامعه ای حذف کرد. اما، موضوع این است که جریان ضعیف شدن پدرسالاری حاکم بر جامعه مدتهاست که در سطح اجتماع یا حوزه مناسبات مردمی آغاز شده و پربیراه نیست اگر گفته شود جامعه هم مقاومتی ندارد.

مسئله اصلی زنان در جامعه ما نوع تعاملات حکومت  با آنهاست. مسئله زن در جامعه ایران معاصر همیشه مسئله ای سیاسی بوده است. به نظر من این تعبیری درستی نیست که کسانی عامدانه، با رویکردی توطئه آمیز مسائل زنان در جامعه مانند پوشش را سیاسی می کنند. بلکه حقیقت این است که نمی توان درکی غیرسیاسی از پوشش داشت. اتفاقاً این موضوع با اصل عدم جدایی دین از سیاست پیوند بیشتری دارد. تعبیر دیگر این است که هر آنچه دینی است سیاسی و امر سیاسی همیشه دینی است. از قضا، معنای نیروی موثر در جامعه ایران از همین جا ناشی می شود.

به نظر من، تاریخ معاصر ایران را می توان از منظر پوشش و مسئله حجاب قرائت کرد. کسانی که بر انگیزه ها و شعارهای انقلاب کار کردند احتمالا تائید می کنند که معضله پوشش، یکی از مهمترین رانه ها برای تحرک مردم بوده است. اهمیت این مسئله به قدری است که در مرکز «ایده حکومت گری» در جامعه ایران قرار دارد. به همین دلیل در تازه ترین موضع گیری ها از لباس فرم ملی برای زنان در مراکز دولتی سخن گفته می شود. اما مشکل انجاست که مطالبه ای که از آن صحبت شد یعنی میل فزاینده به حضور در عرصه عمومی از یک طرف و خواست سیاست برای کنترل فراگیر بر امور زندگی، در یک واحد نمی گنجد. بیایید تاریخ سی و دوساله پس از انقلاب را در ایران مرور کنیم. آن هم فقط از همین زاویه. به نظر من این سیاست بوده که مجبور به عقب نشینی شده است. کافیست پوشش زنان و مردان سالهای دهه شصت را با آنچه امروز در جریان است کنار هم بگذاریم و داوری کنیم. معنای این گفته، کوتاه آمدن یا به سرعقل آمدن سیاست نیست بلکه مقاومت پیوسته سوژه های اجتماعی و تلاش آنها برای حفظ حریم هایست که کنترل بر آنها را حق سیاست نمی دانند. فعلا هیچ قضاوتی درباره این ماجرا ندارم اما به نظر من راه های زیادی پیش روی سیاست نیست: برای زنده نگهداشتن ارزش ها باید خون ریخته شود (حکم یکی از امامان جمعه)، مردم بشورند و جلوی این مفسده را بگیرند (جنگ مردم علیه مردم)، نهی ازمنکر ترویج گردد، و ابالاخره، پذیرش جریان اجتماعی و سرکردن با خواست مردم. این مورد آخر  به نظر من اتفاقیست که خواسته یا ناخواسته در حال وقوع است. همان طوری که گفته شد، سیاست نباید نسبت به رخدادهای اجتماعی جاری بی توجه باشد. وضعیت حاد مدیریت پوشش در جامعه زمانی رخ می دهد که صاحبان قدرت بی اعتنا به نیروهای موثر جامعه سعی در تجویزی داشته باشند که مقاومت های آرام، خزنده اما مستمر را درپی دارد. مسئله پوشش و مسئله ماهواره ها دو نمونه برجسته برای چنین مقاومت هایی هستند.

عینیت یافتن حضور زنان در جامعه ایران، امری پروبلماتیک است. این حضور فزاینده البته پیامدهای مثبت فراوانی دارد. با وجود این، میل فزاینده ای که از آن سخن گفتم به وضعیت های بیمارگونی دامن زده است که زندگی زنانه را با مخاطرات جدی مواجه ساخته است. می خواهم از تجربه پرخطر فضای عمومی یاد کنم. این تجربه ای است که خود را در میل فزاینده به آزمودن همه مسیرها با شتاب فراوان نشان میدهد. این روزها یافتن آمارهایی که نشانه درگیری زنان و دختران در مسائل مختلف و نوظهور است چندان دشوار نیست. کافیست به صفحات حوادث روزنامه هایی دقت کنیم که هنوز در همین جامعه منتشر می شوند. این ها بخشی از مخاطراتی است که پیش روی جامعه ما در آینده ای نه چندان دور است. اجرای بسیاری از تصمیمات کلان اقتصادی و اجتماعی این دورنما را واقعی تر می کنند.  همین طرح هدفمندی یارانه ها را در نظر بگیرید. یکی از تبعات این طرح خصوصی سازی خوابگاه های دانشجویی است. اساسا نتیجه مستقیم این طرح، رهاشدن دانشجویان از چتر فرهنگی و حمایتی دانشگاه هاست. در سیستم قبلی، دانشگاه ها دست کم ادعای دست کاری در حیات دانشجویی را در سر داشتند اما با این شیوه بخش زیادی از زیستبوم دانشجویی خارج از برنامه ریزی های دانشگاهی تعریف می شود. تصور کنید، این رهایی چه تبعاتی در پی خواهد داشت. من نگاهی ضرورتا منفی به این موضوع ندارم اما، مناسبات اجتماعی هم مانند بسیاری از پدیده های دیگر، قواعدی دارد. نمی توان از یک سو به برنامه هایی در کشور دامن زد که مردم را در بخشهای مهم زندگی به حال خود رها می سازداما از سوی دیگر ادعای تنظیم امور آنها را هم داشت. مهمترین اتفاقی که در جامعه ایران در شرف وقوع است، پس کشیده شدن دامن دولت یا چتر حمایتی دولت از سر مردم است. این گزاره ای غیر قابل انکار است که سیاست در ایران ناگزیز از روبه رو شدن با دوران افول پدرسالاری سیاسی است. با وجود این، اصرار سیاست برای نگهداری چتر فرهنگی و ارشادی هنوز وجود دارد. این به تعبیری مهمترین تناقضی است که جامعه و سیاست در ایران امروز با آن دست و پنجه نرم می کنند. مسئله زنان و به ویژه پوشش در ایران از این زاویه قابل بررسی است. براورد نتیجه کار چندان دشواری نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 9:47  توسط محمد رضائی  |