تبليغاتX
قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

قدرت، فرهنگ و زندگی روزمره

وبلاگی است در حوزه مطالعات فرهنگی

http://www.iaocsc.ir/


+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 16:25  توسط محمد رضائی  | 

بد زمانه ای شده. تقریباً، کسی رو پیدا نمی کنید که به آدم روحیه بده. همه یا ناامیدن یا عصبانی. همه انتظار دارند همه شرایط آماده باشد تا خانم یا آقا لطفی کند و کاری انجام دهد. نیازی به حافظه تاریخی نیست تا ببینیم کسانی که در تاریخ تاثیری گذاشتند چگونه بر مشکلات چیره شدند. فکر نکنم، در هیچ دوره ای از تاریخ کسانی که دعوی ایجاد تغییر داشتند یا فکر می کردند که متفاوت می اندیشند، مسیر ساده ای را پشت سر گذاشته باشند. به ویژه، روی سخنم با دانشجویان است، دانشجویانی که بیشتر از همه ناامیدی یا عصبانیتشان آزارم می دهد. فکر می کنم باید نگاهمان را تغییر دهیم. باید بدانیم مشکلات ما از نوع جهان پیرامونی است چگونه می توان مواجهه ای از نوع جهان های پیشرفته با آن ها داشت؟ تصور کنید، دانشجویی پیوسته از این که فلان امکان در اختیارش نیست تلاشی برای انجام کاری درخور نمی کند. برخی مدیران ایده خوبی دارند که توجه به آن برای ما هم مفید است: برای انجام کار ی خیلی نباید منتظر پشتیبانی ماند.

وقتی به این شرایط فکر می کنم و همیشه با غرولندهای دانشجویان روبه رو می شوم یاد حرف پاستور می افتم. شاید برای شما هم جالب باشد.


در هر حرفه‏ ای که هستید، نه اجازه دهید به بدبینی ‏های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی (و برای هر فردی) پیش می‏ آید، شما را به یاس و نا امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‏ ها، کارگاه‏ ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید: من برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ‏ام؟ سپس همچنان که پیش می ‏روید، بپرسید: من برای کشورم چه کرده ‏ام؟ این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان ‏انگیز برسید که: شاید، سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته‏ اید. اما هر پاداشی که زندگی به تلاش‏ هایمان بدهد یا ندهد. هنگامی که به پایان تلاش‏ هایمان نزدیک می‏شویم، همه باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:من آنچه در توان داشتم، انجام داده ‏ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 8:6  توسط محمد رضائی  | 

تلاش برنامه ریزان و نهادهای فرهنگی مختلف کشور، برای مدیریت پوشش شهروندان که مسبوق به سابقه ای طولانی است با پویایی های درونی جامعه هر روز ناسازگاری بیشتری پیدا می کند. رد این ناسازگاری را باید در دو تلقی یا شاید در دو نوع نگاه به زندگی اجتماعی جست. از یک سو با شیوه ای برای اداره جامعه مواجهیم که اساساً، خود، مشکل ساز است. از سوی دیگر، شیوه مواجهه با مشکلات خودساخته (توسط برنامه ریزان فرهنگی) به فرایندهایی در جامعه دامن می زند که محور  همه آن ها، یکدست سازی جامعه است. به نظر می رسد هر دوی این فرایندها، چه ایجاد مشکلات خودساخته یا برساخت دائم مسئله و چه همگن سازی جامعه، با روند کلی حرکت جامعه که رو به سوی گسترش فردگرایی و تحکیم آزادی های فردی دارد ناسازگار است. با این توصیف، جامعه ایران همیشه متضمن ستیزهایی پنهانی است که ریشه آن در خود نگاه مسئولان به اداره فرهنگی جامعه است.  

منظورم از مسائل خودساخته این است که چه بسیار رخدادهای اجتماعی وجود دارند که عملاً در روند حرکت جامعه اختلالی را ایجاد نمی کنند. در بیشتر اوقات، اینها مبین وضع طبیعی جامعه اند.  اما، براساس شیوه خاصی از اداره جامعه، مشکل تلقی می شوند. جعل مفهوم گسست نسلی نمونه بارزی از چنین نگاهی است. تازه، پس از تلاش های فرهنگی فراوان به این نتیجه رسیدیم که از ابتدا چنین چیزی، توهمی بیش نبوده است. مگر می شود، دو نسلی را پیدا کرد که عین هم باشند؟ همین گسست هاست که نسل ها را معنادار می کند. عموماً، پس از کشف به اصطلاح مشکلات فرهنگی، متولیان اداره جامعه براساس چنین نگاهی لزوماً به دنبال فرایندی هستند تا مشکلات مطرح شده را بهبود ببخشد. بهترین شیوه برای چنین وضعیتی، آئین نامه سازی است. شگفت آن که تجربه نشان می دهد، در چنین شیوه اداره جامعه، تنظیم آئین نامه صرفاً، موجب نوعی عقده گشایی می شود که گویی همه مشکلات حل شده است. بگذارید این شیوه اداره جامعه را اداره آئین نامه ای جامعه بنامیم. در واقع، ما با شکل متفاوتی از قدرت در جامعه ایران سروکار داریم که قدرت آئین نامه ای است.     

 از همین جاست که سویه دوم اداره جامعه با چنین تلقی و ناسازه های اجتماعی متعاقب آن، پدیدار می شود: همگن سازی ایدئولوژیک جامعه. منظور از همگن سازی کاملا مشخص است. تحلیل محتوای برنامه های فرهنگی نشان می دهد که در هیچ دوره ای از این فرایند، توجه به تفاوت، دغدغه مسئولان نبوده است. این در حالیست که فارغ از آن که به دنبال برنامه ریزی فرهنگی برای گسترش ارزش های اسلامی در جامعه باشیم یا هر محتوای دیگری، توجه به تفاوت، دست کم، در بعد تکنیکال، مولفه ای مهم محسوب می شود. همه شواهدنشان می دهند که تنوع و تفاوت به شرطی وجودی برای جامعه ایران تبدیل شده است. برای نمونه، به دسترسی های گفتمانی گروه های مختلف توجه کنید. روشن است که تا چه میزان این دستری ها متفاوت بوده و چقدر در تکوین ذهنیت های افراد به انحاء متفاوت دخیل اند. در ترازی دیگر، حتی می توان به شرایط وجودی تجربه های گروه ها و نسل های مختلف اشاره کرد. همه این ها نشان می دهند که نمی توان تفاوت، ولو در سطح ابزاری ـ تکنیکی را مورد توجه قرار نداد.

اما، چرا این شیوه اداره، ایدئولوژیک است؟ به نظر من مدتی است که اداره فرهنگی جامعه از حیث مفهوم ایدئولوژی دچار دگردیسی مهمی شده است که ناظر بر گذر از «بسط محتوای ایدئولوژیک» به «فرمالیسم ایدئولوژیک مبسوط » است. این دو مفهوم، دو سطح یا دو نوع تلقی از کار ایدئولوژیک را پیش می کشند. جامعه پساانقلابی در سال های نخست باتکیه بر عقلانیتی اداره می شد که با تاسی به تقسیم بندی وبری، می توان آن را ارزشمدار تلقی کرد. خود محتوای ایدئولوژی نه لزوما شکل و فرم اجرای آن در اولویت بود. این شیوه از ابتدا ناظر بر «ساخت جامعه» بود. همه شعارها و تلاش هایی که در این مدت ظهور یافته مبین چنین ترازی در عملکرد فرهنگی کشور است. اما، در سال های اخیر، دغدغه «اداره جامعه» جای هدف آرمانی «ساخت جامعه» را گرفته است. از همین رو، عقلانیت صوری در اداره جامعه حاکم شده است که لزوماً، مبتنی بر حسابگری و کارایی ابزاری یا به اصطلاح، متدیک است. تکیه بر آئین نامه، وجه بارز چنین تحولی در اداره جامعه است. این صورت گرایی تا جایی گسترده شده است که گاه به تولید آئین نامه بسنده می شود و برنامه ریزان منتظر نتایج اجرای آن ها نمی مانند. بنابراین، این شیوه اداره از حیث محتوایی، ایدئولوژیک نیست بلکه، وجه ایدئولوژیک آن را باید در توسل غیرتاریخی و البته بی موقع، به محتوای تاریخی و ایدئولوژیک آرمان ساخت جامعه جست. در صورتی که میان ابزار و ارزش در سالهای نخستین انطباق قابل قبولی وجود داشت، کاربست محتوای تاریخمند گذشته در وضع و حال کنونی با ابزارهایی امروزی به وضعیت مبتذل و ناکارآمدی منجر شده که توجیه خود را در شعارهای مانند صیانت از حریم امنیت جامعه یا تامین حقوق شهروندی جستجو می کند.

این شیوه اداره، از قضا میل به گسترش در تمامی فضاهای جامعه را حتی بیشتر از قبل دارد. از همین روست که شیوه ای «مبسوط» محسوب می شود. برای نمونه، این ویژگی را به خوبی می توان در دو طرح «نمره پوشش دانشجویان» و ارزیابی آن ها توسط استادان در مراکز آموزشی پزشکی مانند بیمارستان ها از یک سو، و رونمایی لباس فرم مشاغل در استانداری تهران  از سوی دیگر، یافت. هر دوی این طرح ها، نشان می دهد که ابزارگرایی برای اداره جامعه تا چه میزان فضاهای مختلف جامعه را درگیر مسائلی می سازد که اساساً مشکل نیستند. به نظر شما، کدام یک از فضاهای عمومی شهر یا فضاهای اداری ادارات، برای تخطی از قواعد موجود پوشش مساعدترند؟ گویا، پوشش کارمندان ادارات در وضع و حال کنونی منافاتی با قواعد موجود ندارد. با وجود این، مسئله ای به نام پوشش خانم ها در ادارات برساخت می شود تا حضور قدرت آئین نامه ای خود را نمایان سازد.

به طور خلاصه، برنامه کلی سیاستگذاری فرهنگی با شیوه موجود راه به جایی نمی برد. برنامه هایی مانند طرح يكسان‌سازي پوشش و لباس فرم مشاغل و تنظیم آئین نامه هایی مانند اینها بیش از آن که مصداقی از تلاش موفق اداره فرهنگی جامعه باشد می تواند گویای عقب نشینی و چه بسا حاکی از ترس و ناتوانی در مواجهه با قدرت مردم، در فضاهای عمومی باشد. همان طوری که گفته شد، سال هاست که وضعیت پوشش ادارات دولتی شاید در حد برتر نباشد اما مصداق بدحجابی و پوشش نامناسب نیست. در عوض، در عرصه های عمومی است که دائماً قدرت ایدئولوژیکی به چالش کشیده می شود. از همین رو، به خلاف برخی رویکردها، به نظر می رسد که دائما قدرت جامعه در بسیاری مواقع، قدرت سیاسی ر ا دچار دگرگونی کرده است. مثال تنظیم لباس فرم گویای عقب نشینی به پشت خاکریزهای خود دولت است. در اینجا، بحث برسر نیک و بد این وضعیت نیست، بلکه هدف باز کردن باب نگاهی متفاوت به حوزه سیاستگذاری فرهنگی است که در آن توجه به عنصر تفاوت و شرایط وجودی زندگی اجتماعی در ایران امروز، معنادار می شود. تصور کنید، کشوری مانند چین، در حوزه مدیریت اجتماعی، هر چه بیشتر به سوی باز کردن فضای اجتماعی است. در حالی که با این سیاستگذاری ها و اداره آئین نامه ای جامعه، در حال آزمون مجدد تجربه ای شکست خورده هستیم.    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 13:37  توسط محمد رضائی  | 

فیلم «جدایی» گویا داستانی تمام نشدنیست. البته تا باشه از این داستان­ها. فیلمی که، به تعبیری، جدایی تم اصلی آن است مایه پیوندهایی میان آدم­ هایی شده که ذهن­ های به واقع پیوسته آن­ ها را مرزهایی مختلف دور از هم نگه داشته است.

دیروز ، اولین خبری را که شنیدم خبر جایزه ای دیگر برای فیلم جدایی بود. هم گوینده خبر که از قضا خود دستی در سینما و تئاتر دارد و هم من شنونده مسرور از این پیروزی بودیم. در طول روز، اشتیاق مردم بسیاری را دیدم که به هم تبریک می­گفتند و باقی ماجرای این داستان را که همه شاهدند. سرجمع، از معدود خبرهای خوبی بود که در این مدت شنیدم. نیاز به تکرار این گفته نیست که چنین موفقیتی چقدر با اهمیت است. پس، تا فرصت هست باید قدر این سرخوشی را دانست.

 اما، من در این نوشته مختصر می­خواستم به نکته ای اشاره کنم که چندان درباره محتوای فیلم نیست. نوشته­ های بسیاری وجود دارد که از زوایای مختلف به آن نگاه کردند و به اصطلاح تحلیل های جذابی هم ارائه شد. من می­ خواهم به پیامد های این فیلم اشاره کنم. راستش، فیلم فرهادی تا امروز موضوع تحلیل های فنی و محتوایی از مناظر سینمایی و بازنمایی جامعه شناختی بود. فکر می کنم از امروز باید نگاه دیگری را به این مجموعه تحلیل­ ها افزود: «جدایی» به مثابه پدیده ای اجتماعی. در این نگاه، به خلاف نگاه های قبلی، نه تصویر واقعیت که واقعیت یافتگی تصویر موضوع بحث است. پیش از همه باید به امیدها و نشاط هایی اشاره کرد که مخلوق این رخدادند؛ آن هم در میان مردمانی که مدت هاست از شنیدن اخباری دل انگیز در فضایی این چنین مبهم محروم اند. برای ایجاد چنین فضای مبهم و رعب انگیزی، دستگاه های رسانه ای داخل کفایت می کنند. دستگاه هایی که برای یافتن اخبار فرهنگی مناسب و دلخواه همه مردم، در میان برنامه های آن، باید مدت ها صبر کرد. در بهترین حالت، خبرهای مناسب گاه چنان مختصر و از سر بی میلی آن هم در شبکه های قدری دموکراتیک تر رادیویی داخلی گفته می شود که کام آدمی را بیشتر تلخ می کند.

بگذریم. «جدایی» به مثابه پدیده ای اجتماعی تحقق تصویر است. خود فیلم و موفقیت های آن مصداق تحقق گفتار آن است. گفتاری که به طرز شگفت آوری حول توضیح برای ماندن شکل گرفته است. تصور کنید، همیشه برای رفتن و تغییر و عوض کردن و مانند این ها باید توضیح دهیم. گویا، وضعیت انتولوژیک ما به گونه ای رقم خورده است که اَعمال به ظاهر محافظه کارانه مانند ماندن و نرفتن انقلابی ترین اعمال ماست. «جدایی»، و شاید به تعبیری دیگر، نفی جدایی، نمونه تلاشی است که در اوج قوت چارچوب های فرهنگی معین، شکاف های عینی سازوبرگ های فرهنگی یکسان ساز را هویدا کرد. این مثالی خوب برای فهم این گزاره است که «هرجا قدرتی هست، مقاومت هست».

واقعیت یافتگی این تصویر مدت ها پیش آغاز شده است. این فیلم یادآور لحظه های سخت تصمیم گیری است. لحظاتی این چنین، گویا، شرط وجودی ما ایرانیان است. ما چنان عمل می کنیم که چنین لحظاتی را همیشه برای نسل های بعدیمان به یادگار می گذاریم. گمان نکنم که از این حیث، نسلی آسوده در تاریخ معاصرمان وجود داشته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 8:16  توسط محمد رضائی  | 

از بهرنگ صدیقی سپاسگزارم که متن یادداشت «دشواری کار جامعه شناسی در ایران» را خواند و نقد جان­داری  بر آن نوشت http://behrangsadighi.persianblog.ir/ . یادداشت بهرنگ صدیقی نشان داد که ایده این نوشته تا چه میزان دچار ابهام است. در این یادداشت قصد دارم برخی ابهامات را روشن­تر سازم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 10:22  توسط محمد رضائی  | 

هر جامعه­ای نیاز به جامعه­شناسی دارد اما نه هر جامعه­شناسی (کاستلز)

 از همان ابتدا به نظر می­رسد که با فرایند خاصی از تکوین شاخه­ای از معرفت در ایران سروکار داریم. مانند همه پدیده­های مدرن، جامعه­شناسی هم وارد ایران شد. به تعبیری ما با جامعه­شناسی، بدون وقوع  امر اجتماعی مواجه شدیم. این نوع ورود، نه پیدایش، جامعه­شناسی سبب شد تا با پدیده­ای سروکار داشته باشیم که به اصطلاح بدقواره است. از این­رو،کار ما تصحیح بدقوارگی جامعه­شناسی است. چنین تلاشی مفروضه این نوشتار است. بنابراین، برای یافتن جامعه­شناسی مناسبِ جامعه ایران، نیازی نیست همه تلاش­ها را با یک چوب بزنیم و آنها را یک­سر نامناسب و ناراست بدانیم و کمر به حذف حتی نام این شاخه از معرفت ببندیم: چرا که هر جامعه­ای نیاز به جامعه­شناسی دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 15:15  توسط محمد رضائی  | 

روز مبارزه با بیماری ایدز یادآور نکته­ی مهمی است: هنوز عامل اصلی گسترش این بیماری در ایران، مصرف مواد مخدر است. اما، مشکل اینجاست که به رغم کارهای بسیاری که صورت گرفته است ما هنوز درک روشنی از این پدیده در جامعه ایران نداریم. به نظر من، غفلت، تم محوری رفتار ما در قبال این پدیده است. این مفهوم ابعاد مختلفی را بر می­گیرد. نخست، هنوز عمق این فاجعه را درک نکردیم. اگر غیر از این بود، در کنار این همه توجه به تغییر سرفصل­های درسی علوم انسانی قدری به ملموس­ترین و از قضا، وحشتناک­ترین مشکل اجتماعی جامعه یعنی اعتیاد هم توجه نشان می­دادیم. این توجه می­توانسته درقالب تاسیس دپارتمانی مستقل در دانشکده­های علوم انسانی برای تحقیق و ترویج دانش انسانی مرتبط با این پدیده باشد. ما عموماً دلمشغول این مسئله­ایم که اگر فی­المثل، جامعه­شناسی را از گرد و غبار سکولاریسم پاک کنیم، به جامعه­شناسی بومی خواهیم رسید اما توجهی به این نداریم که جامعه­شناسی بومی با مسائل بومی آغاز می­کند. اعتیاد چنین مسئله­ای است.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:3  توسط محمد رضائی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 10:39  توسط محمد رضائی  | 

این روزها، خیابان ها و بزرگراه های شهر تهران، از سایر شهرها بی خبرم، به نمایشگاهی برای اعلام حضور شهرداری یا شاید شهرداران در زندگی روزمره ما تبدیل شده است. زیباسازی، چه بسا، مهمترین سازوکارها برای چنین خواستی است.  نورپردازی ها در شب، سبزه و چمن کاری ها، نقاشی ها و آجرکاری و سنگ کاری های دیواری کاری کردند که به سختی بتوان در عملکرد شهرداری تردید روا داشت. راستش باید اعتراف کرد، همه ما از حرکت در این مسیرها لذت می بریم. از سوی دیگر، اخیراً شهرداری در نقشی متفاوت ظاهر شده است و به آموزش مستقیم مردم در حوزه هایی پا گذاشته که در نگاه اول به نظر نمی رسد  شهرداری متولی چنین اموزشی باشد. منظورم تابلو هایی با مضامین تربیتی است. احترام به سالمندان، احترام به پدر و مادر، و از همه مهمتر توجه دادن والدین به مراقبت از نیازها و احساسات فرزندان از مهمترین این پیام های آموزشی و تربیتی اند. شاید بتوان گفت شهرداری گام  در راهی گذاشته است تا نشان دهد که فرقی نمی کند کجا هستید، در خانه یا بیرون از خانه، شهرداری با شماست.  

من با هیچ یک از این کارها مخالفتی ندارم. زیباسازی که اساسا وظیفه شهرداریست و طبیعی است که باید به خوبی انجام شود.  در مورد نقش جدید تربیتی هم هرچند آن را وظیفه شهرداری نمی دانم ولی در جایی که ما زندگی می کنیم، آن قدر آشفتگی هست که هر کس هرکاری می تواند انجام دهد تا گره از مشکلات مردم بازشود. من با مفروضه ای در متن همه کارهایی سروکار دارم که شهرداری ذیل نام خدمت به مردم انجام می دهد. از قضا، پیام های تربیتی موجود در گذرگاه های شهری بیشتر از سایر موارد من را به گفتن این سخن تحریک می کند. مشکل من در  رابطه یک سویه میان شهرداری و شهروندان است. اخیراً، در بدنه شهرداری تب تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی همه را گرفته است. از قضا، این نیز ایده خوب و مطلوبی است اما مشکل در این است که درکی یک سویه از تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی وجود دارد.  

مسئله از آنجایی آغاز می شود که در نهادی اجتماعی مانند شهرداری، شهروندان در اداره و کنترل آن غایب اند. مثالی شاید راهگشای این بحث شود. فرض کنید اگر ما شهروندان ساکن تهران می توانستیم از میان شهری زیبا و شهری پاک یکی را انتخاب کنیم کدام را ترجیح می دادیم؟ پاسخ هر کدام ازا ین ها می تواند باشد. مشکلی که در نهاد اجتماعی شهرداری دیده می شود این است که فرصتی برای شهروندان برای گزینش پدید نمی آورد. ایده تبدیل شهرداری به نهادی اجتماعی، عالی و در خور حمایت است اما من فکر می کنم هنوز«شهرداری چی» ها یا همان ساختارهای ذهنی گذشته درصدد این ایده اند. من دیوارهای سیمانی یا آسفالت های نه چندان قیراندود خیابانها را ترجیح میدم اگر شهردار شهر تهران تلاشی صادقانه ولو اندک در بهبود هوا و آمد و شد این شهر داشته باشد. من این همه تاکید بر ظاهر امور را امیخته به فریب و اغواگری می بینم.

هر بچه ای می داند که شهر ما به چه چیزی نیازمند است: هوای پاک و آمد و شدی روان. شهر تهران به تابوتی زیبا برای شهروندانش تبدیل شده است. ما انتظاری متفاوت از شهرداری و عملکرد آن داریم. ما نیاز به شهرداری در مقام معلم نداریم، ما شهردارانی حرفه ای را دوست داریم که مهمترین نیازهای شهر را درک کنند و برای رفع آنها عمل کنند. ما انتظار داریم، شهرداری در ساختارهای مدیریتی خود چنان تغییراتی اعمال کند که نیاز مردم بر ترجیحات سازمانی شهرداری مقدم شود. نمی توان ایده شهرداری به منزله نهادی اجتماعی را علم کرد اما هنوز شهرداری به شهروندانش نگاهی آمرانه و سلسله مراتبی داشته باشد. چیزی که باید در گام اول برای اصلاح امور تغییر کند، خود شهرداری و نگاه مدیران آن است. ما منتظر شهردارانی هستیم که در برنامه هایش بگوید من کاری به تعمیر جدول بندی خیابان ها و کوچه های شما نداریم، برام مهم نیست که چقدر مسیرهای گذر شما خوش آسفالت یا بدآسفالته، من به دیوارهای بزرگراهای شما کاری ندارم، من چه کار دارم که شما به پدر ومادرتان احترام می گذارید یا نه، من فقط متولی مسائل کلان شهر شمام.

 شهرداری، جای عجیبی است: نهادی که بابت همه خدماتش از شهروندانش پول می گیرد و از این رو، وابسته به شهروندان است ولی، به نحو تناقض آمیزی مانند دولت نفتی است که نگاهی آمرانه دارد. اگر این گونه باشد، صد رحمت به دولت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 10:19  توسط محمد رضائی  | 

به عنوان پژوهشگر حوزه آموزش و پرورش برام همیشه شگفت انگیز بوده که ایجاد حس «حمایت از مستضعفان جهان» یکی از شعارهای اصلی نظام آموزش و پرورش ماست ولی، عجیبه که ما به محرومان افغان در جامعه مان اجازه تحصیل نمیدیم. بگذریم... کاری به نظام اموزش و پرورش ندارم. حتما مشکل جا و امکانات و مسائلی از این دست مانع از تحصیل این مهاجران می شود. وقتی به تعداد مدارس کپری فکر کنید هوش از سرتان می پره.  ولی، تصورش رو بکنید اگر مهاجران ایرانی که به بلاد دیگر رفتند هم با همین مصیبت مواجه بودند، چی می شد.....

راستی، کاش می شد، یه نمه آموزش و پرورش کوتاه می آمد و حداقل از این افراد امتحان پایان سال می گرفت با حفظ همه شرایط. مثلا وزیر آموزش و پرورش ما و نمی دونم وزیر چی چی افغانستان باهم یه تفاهمنامه امضا میکردند که مدارک این چنینی در افغانستان معتبر باشد. در این صورت مهاجران افغانی می تونستند حداقل امتحان بدند و مدرکی بگیرند. خدا وکیلی، اگر این مهاجران زحمتکش، درس بخوانند نفعش به ما نمی رسه؟!

چند روز پیش از قضا، فرصتی برای خریدن گوشت فراهم شد!! به قصابی محله مان سر زدم، رفتم گوشت بخرم آه و ناله مهاجری جوان داغ دلمو تازه کرد. به خودم گفتم راجع بهش بنویسم. پاک یادم رفته بود تا این که باخبر شدم فیلمی با نام مدرسه که مربوط به ممنوعیت تحصیل مهاجران افغان در ایران است اجازه، یا به قول خود افغان ها، اقبال پخش نیافته است. برگردیم به پیشنهاد امضای تفاهم نامه میان وزرا، که پس از آن فقط یه کار باقی می مونه.

داشتم فکر می کردم ،ما که داریم این همه دانشجوی مطالعات فرهنگی آموزش می دیم که یه روزی به درد بخورن. همه جا هم گفتیم که بنا نیست همیشه با دولت بجنگند؟! بعضی وقتا هم لازمه کمکش کنیم. فک کنم این یه نمونه از کارهایست که میشه دولت رو تربیت کرد. این واسه خاطر دل کسانی که از یادداشتای قبلی من نمونه کار می خواستن.

به مهاجران افغان درس بدیم. فقط همین.

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 22:36  توسط محمد رضائی  |